گنج

شمارهٔ ۹۱

نازم آن سروِ خرامان را که از بس ناز دارددستهٔ سنبل مدام از شانه پاانداز دارد
رونما گیرد ز گل چون رو نماید در گلستانبر عروسانِ چمن آن نازنین بس ناز دارد
ساختم با سوختن یک عمر در راهِ محبّتعشقِ عالم‌سوز آری سوز دارد ساز دارد
زین اسیرانِ مصیبت‌دیده نَبوَد چون من و دلمرغِ بی‌بالی که در دل حسرتِ پرواز دارد
با خداوندی نگردید از طمع این بنده قانعخواجهٔ ما تا بخواهی حرص دارد آز دارد
دستِ باطل قفلِ غم زد بر زبانِ مرغِ حق‌گوورنه این مرغِ خوش‌الحان صدهزار آواز دارد
با رمیدن رام سازد آن غزالِ مُشک‌مو راهرکه همچون فرخی طبعِ غزل‌پرداز دارد