گنج

شمارهٔ ۴۸

شب غم روز من و ماه محن سال منستروزگاریست که از دست تو این حال منست
بسکه دلتنگ از این زندگی تلخ شدممردن اکنون به خدا غایت آمال منست
دوست با هر که شدم دشمن جانم گردیدچکنم اینهمه از شومی اقبال منست
در میان همه مرغان چمن فصل بهارآنکه بشکسته شد از سنگ ستم، بال منست
به گناهی که چو خورشید گرفتم پیشیچشم هر اختر سوزنده به دنبال منست
فرخی چون تو و من کس به سخندانی نیستشعر شیرین ز تو و ملک سخن مال منست