گنج

شمارهٔ ۴۹

گرچه مجنونم و صحرای جنون جای من استلیک دیوانه‌تر از من دلِ شیدای من است
آخر از راه دل و دیده سر آرد بیروننیش آن خار که از دست تو در پای من است
رخت بربست ز دل شادی و هنگام وداعبا غمت گفت که یا جای تو یا جای من است
جامه‌ای را که به خون رنگ نمودم امروزبر جفاکاری تو شاهد فردای من است
چیزهایی که نبایست ببیند، بس دیدبه خدا قاتلِ من دیدهٔ بینای من است
سرِ تسلیم به چرخ آنکه نیاورد فرودبا همه جور و ستم همّتِ والای من است
دل تماشایی تو، دیده تماشایی دلمن به فکر دل و خلقی به تماشای من است
آنکه در راهِ طلب خسته نگردد هرگزپای پُرآبلهٔ بادیه‌پیمای من است