گنج

شمارهٔ ۵۰

غم نیست که با اهل جفا مهر و وفا داشتبا اهل وفا از چه دگر جور و جفا داشت
از کوی تو آن روز که دل بار سفر بستدر هر قدمی دیده حسرت بقفا داشت
همچشمی چشمان سیاه تو نمی کرددر چشم اگر نرگس بیشرم، حیا داشت
هر روز یکی خواجه فرمانده ما گشتیک بنده در این خانه دو صد خانه خدا داشت
بی برگ و نوائی نفشارد جگر مردنی با دل سوراخ، دو صد شور و نوا داشت
بشکست دلم را و ندانست ز طفلیکاین گوهر یکدانه چه مقدار بها داشت
با دست تهی پا بسر چرخ برین زدچون فرخی آن رند که با فقر غنا داشت