گنج

شمارهٔ ۱۶۸

ما خیل گدایان که زر و سیم نداریمچون سیم نداریم ز کس بیم نداریم
شاهنشه اقلیم بقاییم به باطندر ظاهر اگر افسر و دیهیم نداریم
دنیا همه مال همه گر هست چرا پسما قسمتی از آن همه تقسیم نداریم
هر مشکلی آسان شود از پرتو تصمیماشکال در این است که تصمیم نداریم
در راه تو دل خون شد و جانم به لب آمدچیز دگری لایق تقدیم نداریم
پابند جنون دستخوش پند نگرددما حاجت پند و سر تعلیم نداریم
تسلیم تو گشتیم سراپا که نگوینددر پیش محبان سر تسلیم نداریم