شمارهٔ ۹۵
گر یوسفِ من جلوه چنین خوب نمایدخون در دلِ نوباوهٔ یعقوب نماید
خونریزیِ ضحّاک در این مُلک فزون گشتکو کاوه که چرمی به سرِ چوب نماید
مَپْسَند خدایا که سر و افسرِ جم رابا پای ستم دیو، لگدکوب نماید
کو دست توانا که به گلزارِ تمدنهر خار و خسی ریخته جاروب نماید
ای شَحنه بکش دست ز مردم که در این شهرغیر از تو کسی نیست که آشوب نماید
سلطانِ حقیقی بود آن کس که توانستخود را به برِ جامعه محبوب نماید
هر کس نکند تکیه بر افکارِ عمومیاو را خطرِ حادثه مغلوب نماید
بر فرخی آورد فشار آنچه مَصائِباو را نتوانست که مرعوب نماید