گنج

شمارهٔ ۹۴

هر آنکه سخت به من لافِ آشنایی زدبه روزِ سختیِ من دم ز بی‌وفایی زد
به بی‌نوایی خود شد دلم چو نی سوراخدمی که نی به نوا داد بی‌نوایی زد
دُکّانِ پستهٔ بی‌مغز بسته شد آن روزکه با دهانِ تو لبخند خودنمایی زد
دریده‌چشمیِ نرگس ببین که چشمِ ترابدید و باز سر از گل ز بی‌حیایی زد
فدای همّتِ آن رهروم که بر سرِ خارهزار افسرِ گل با برهنه‌پایی زد
ز شوخِ پارسی آن شیخِ پارسا چه شنیدکه پشتِ پا به مقامات پارسایی زد
مقام شانه به سر شد از آنکه سر تا پایهمیشه دست به کارِ گره‌گشایی زد
به روزگارِ رضا هر که را که من دیدمهزار مرتبه فریاد نارضایی زد
به ناخداییِ این کشتیِ شکسته منازکه ناخدا نتواند دم از خدایی زد
به من غزالِ غزل‌خوان من از آن شد رامکه فرخی رهِ او با غزل‌سرایی زد