گنج

شمارهٔ ۹۳

چون سبو در پای خم هر کس چو من سر سوده بودهمچو ساغر دورها از دست غم آسوده بود
پارسایان را ز بس مستی گریبانگیر شددامن هر کس گرفتیم از شراب آلوده بود
دودمان چرخ از آن روشن بود تا رستخیززانکه همچون آفتاب او را چراغ دوده بود
آنکه راه سود خود را در زیان خلق دیداز ره بی‌دانشی راه خطا پیموده بود
تا نخوردم می ندانستم که در ایام عمرجز غم می آنچه می‌خوردم غم بیهوده بود
وای بر آن شهر بی‌قانون که قانون اندر آنهمچو اندر کافرستان مصحف فرسوده بود
آنکه در زنجیر کرد افکار ما را فرخیدر حقیقت آفتابی را به گل اندوده بود