شمارهٔ ۱۱۲
باز طوفان بلا لجهٔ خون میخواهدآنچه زین پیش نمیخواست، کنون میخواهد
آنکه بنشاند به این روز سیه ایران رابر سر دار مجازات نگون میخواهد
عاقل کام طلب ره رو آزادی نیستراه گم کرده صحرای جنون میخواهد
نوشداروی مجازات که درمان دل استمفتی و محتسب و عالی و دون میخواهد
دست هر بیسروپایی نرسد بر خط عشقمرد از دایره عقل برون میخواهد
خاک این خطه اگر موج زند همچو سرابتشنه کامیست که از جامعه خون میخواهد
فرخی گر همه ناچیز ز بیچیزی شدفقر را باز ز هرچیز فزون میخواهد