گنج

شمارهٔ ۱۳۱

فدای سوز دل مطربی که گفت به سازدر این خرابه چو منزل کنی بسوز و بساز
چنان ز سنگ حوادث شکست بال و پرمکه عمرها به دلم ماند حسرت پرواز
کنم به زیر پر خویش سر به صد اندوهچو مرغ صبح ز شادی برآورد آواز
گره‌گشا نبوَد فکر این وکیل و وزیرمگر تو چاره کنی ای خدای بنده‌نواز
به پایتخت کیان ای خدا شود روزی؟که چشم خلق نبیند گدای دست‌دراز
در این خرابه به هر جا که پای بگذاریغم است و ناله و فریاد و داد و سوز و گداز
گهرفشانی طوفان گواه طبع من استکه در فنون غزل فرخی کند اعجاز