گنج

شمارهٔ ۱۳۰

شوریده دل به سینه به عنوانِ کارگرشورید و گفت جانِ من و جانِ کارگر
شاه و گدا فقیر و غنی کیست آنکه نیستمحتاج زرع زارع و مهمان کارگر
سرمایه‌دار از سرِ خوان رانَدَش ز جوربا آنکه هست ریزه‌خورِ خوان کارگر
در خز خزیده خواجه، کجا آیَدَش به یادپای برهنه، پیکرِ عریان کارگر
با آنکه گنج‌ها بَرَد از دست‌رنج ویپامال می‌کند سر و سامان کارگر
آتش به جان او مزن از باد کبر و عجبای آنکه همچو آب خوری نان کارگر
ترسم که خانه‌ات شود ای محتشم خراباز سیل اشک دیده گریان کارگر
یا کاخ رفعت تو بسوزد ز نار قهراز برق آه سینه سوزان کارگر
کی آن غنی که جمع بود خاطرش مدامرحم آورد به حال پریشان کارگر
ای دل فدای کلبه بی‌سقف بذرکاروی جان‌نثار خانه ویران کارگر