گنج

شمارهٔ ۱۰۹

گر از دو روز عمر مرا یک نفس بمانددر انتظار ناجی فریادرس بماند
هرکس ببرد گوی ز میدان افتخارجز فارس را که فارس همت فرس بماند
دل می‌تپد به سینه تنگم ز سوز عشقچون مرغ بی‌پری که به کنج قفس بماند
در انتظار یار سفر کرده سال‌هاستچشمم به راه و گوش به بانگ جرس بماند
مفتی شراب خورد و صراحی شکست و رفتمطرب غنا نخواند و به چنگ عسس بماند
هر گل شکفت و رفت به باد از جفای چرخاما برای خستن دل، خار و خس بماند
در شاهراه علم که اصل سعادت استهرکس نرفت پیش ز مقصود پس بماند