گنج

شمارهٔ ۱۵۳

به کوی ناامیدی شمع‌آسا محفلی دارمز اشک و آه خود در آب و آتش منزلی دارم
بلا و محنت و رنج و پریشانی و درد و غمهزاران خرمن از کشت محبت حاصلی دارم
شد از دارالشفای مرگ، درمان درد مهجوریبرای درد خود زین پس علاج عاجلی دارم
چو گل شد ز آب چشمم خاک کویت، از درم راندینگفتی من در آنجا حق یک آب و گلی دارم
اگر عدلیه حکم تخلیت اول کند اجرامن بی‌خانمان آخر خدای عادلی دارم
تو از بیداد گل می‌نالی و من از گل‌اندامیتو ای بلبل اگر داری دلی من هم دلی دارم
گره شد گریه از غم در گلوی فرخی آنسانکه نتواند به آسانی بگوید مشکلی دارم