شمارهٔ ۱۵۴
یاد باد آن شب که جا بر خاک کویی داشتیمتا سحر از آتش دل آبرویی داشتیم
خرم آن روزی که در میخانه با میخوارگانتا به شب از نشئهٔ می، های و هویی داشتیم
سیل می از کوهسار خُم به شهر افتاد دوشکاشکی ما هم به دوش خود سبویی داشتیم
بود اینم از برای دیدن معشوق مرگدر تمام زندگی گر آرزویی داشتیم
داغ و درد گلرخان پژمرده و خوارم نمودورنه ما هم روزگاری رنگ و بویی داشتیم