گنج

شمارهٔ ۵۷

از دست تو کس همچو من بی‌سروپا نیستگر هست چو من این همه انگشت‌نما نیست
خود عقده خود را ز دل از گریه گشودمدیدم که کسی بهر کسی عقده گشا نیست
از صفحه زنگاری افلاک شود محوهر نام که در دفتر ارباب وفا نیست
زندان نفس یا قفس دل بودش نامهر سینه که آماجگه تیر بلا نیست
در دایره فقر قدم نه که در آن خطیک نقطه ترا فاصله با شاه و گدا نیست
از راه صنم پی به صمد بردم و دیدمراهی به خدا نیست که آن ره به خدا نیست
با منفعت صنفی خود فرخی امروزخود در صدد کشمکش فقر و غنا نیست