گنج

شمارهٔ ۱۶۲

دیشب از غم تا سحرگه آه سردی داشتمآه سردی داشتم آری که دردی داشتم
سرخ روئی یافتم از دولت بیدار چشمورنه پیش از اشکباری رنگ زردی داشتم
زورمندی بین که تنها پهلوان عشق بودگر به میدان محبت هم نبردی داشتم
از رفیقان سفر ماندم عقب فرسنگهایاد از آن روزی که پای ره نوردی داشتم
باغ و ورد عاشقان نبود بغیر از داغ و دردداغ و دردی دوش همچون باغ و وردی داشتم
تیشه بالای سر فرهاد خونها خورد و گفتوه چه صاحب درد شیرین کار مردی داشتم