شمارهٔ ۱۳
زد فصل گل چو خیمه به هامون جنون مااز داغ تازه سوخت دل لالهگون ما
آن دم به خون دیده نشستیم تا کمرکان سنگدل ببست کمر را به خون ما
ما جز برای خیر بشر دم نمیزنیماین است یک نمونه ز راز درون ما
در بزم ما سخن ز خداوند و بنده نیستدون پیش ماست عالی و عالیست دون ما
ما را به سوی وادی دیوانگی کشیداین عشق خیرهسر که بود رهنمون ما
ساقی ز بس که ریخت به ساغر شراب تلخلبریز کرد کاسه صبر و سکون ما
تا روز مرگ از سر ما دست برنداشتبخت سیاه سوخته واژگون ما