شمارهٔ ۱۶۴ - در زندان قصر
ترسم ای مرگ نیایی تو و من پیر شوموین قدر زنده بمانم که ز جان سیر شوم
آسمانا ز ره مهر مرا زود بکشکه اگر دیر کشی پیر و زمینگیر شوم
جوهرم هست و برش دارم و ماندم به غلافچون نخواهم کج و خونریز چو شمشیر شوم
میر میراث خوران هم نشوم تا گویممردم از جور بمیرند که من میر شوم
منم آن کشتی طوفانی دریای وجودکه ز امواج سیاست زبر و زیر شوم
گوشه گیری اگرم از اثر اندازد بهکه من از راه خطا صاحب تأثیر شوم
پیش دشمن سپر افکندن من هست محالدر ره دوست گر آماجگه تیر شوم
غم مخور ای دل دیوانه که از فیض جنونچون تو من هم پس از این لایق زنجیر شوم
شهره شهرم و شهریه نگیرم چون شیخکه بر شحنه و شه کوچک و تحقیر شوم
کار در دوره ما جرم بود یا تقصیرفرخی بهر چه من عامل تقصیر شوم