گنج

شمارهٔ ۹۶

دل مایه ناکامی است از دیده برون بایدتن جامه بدنامی است آغشته به خون باید
از دست خردمندی، دل را به لب آمد جانچندی سر سودائی پابند جنون باید
شمشیر زبان ای دل، کامت نکند حاصلدر پنجه شیر عشق یک عمر زبون باید
شب تا به سحر چون شمع، می سوزم و می گویدگر عاشق دلسوزی سوز تو فزون باید
گر کشته شدن باشد پاداش گنهکاریای بس تن بدکاران کز دار نگون باید