گنج

شمارهٔ ۱۵۷

روزگاری شد که سر تا پا دلی غمناک دارمهمچو صبح از دست غم هر شب گریبان چاک دارم
من تن تنها و خلقی دشمن جانند، امادوست چون شد دوست با من کی ز دشمن باک دارم
آتش غم داد بر باد فنا بنیاد هستیاینک از آن شعله در چشم آب و بر سر خاک دارم
پاکبازم در قمار عشق هر چند، ای حریفانپیش پاکان دامنی با پاک بازی پاک دارم
شش جهت از چار سو شد چون قفس بر طایر دلاین دو روز عمر عزم سیر نه افلاک دارم