شمارهٔ ۱۵۶
موبهمو شرح غمت روزی که با دل گفتهایمهمچو تار طرهات سر تا قدم آشفتهایم
فصل گل هم گر دلتنگم نشد وا نی شکفتما و دل تا عمر باشد غنچه نشکفتهایم
از شکاف سینه ما کن نظر تا بنگریگنج مهرت را چه سان در کنج دل بنهفتهایم
شاهد زیبای آزادی خدایا پس کجاستمقدم او را به جانبازی اگر پذرفتهایم
تا مگر خاشاک بیداد و ستم کمتر شودبارها این راه را با نوک مژگان رفتهایم
از کجا دانیم حال مردم بیدار چیستما که یک عمری ز اشک چشم در خون خفتهایم
فرخی باشد اگر در شهر گوش حقنیوشخوب میداند که ما دُر حقایق سفتهایم