شمارهٔ ۳۱
در چمن تا قدِ سروِ تو برافراخته استروز و شب نوحهگری کار من و فاخته است
بُرد با کهنهحریفیست که در بازیِ عشقهرچه را داشته چون من همه را باخته است
به گمان غلط آن ترک کمانکش چون تیرروزگاریست مرا از نظر انداخته است
جانِ من زآهِ دلِ سوخته پرهیز نمایکه بدین سوختگی کارِ مرا ساخته است
مستیِ چشم تو با ابروی کج عربده داشتیا پیِ کشتن من تیغِ ستم آخته است
چنگ بر طُرِّهٔ پُرچینِ تو زد آنکه چو بادتا ختن از پی این مشک ختا تاخته است
فرخی دلخوش از آن است که این مردم رایک به یک دیده و سنجیده و بشناخته است