گنج

شمارهٔ ۳۲

آن طایری که در قفس تنگ خانه داشتدر دل کجا دگر هوس آب و دانه داشت
دست زمانه کی کندش پایمال جورهر سر که پاس خدمت این آستانه داشت
بهر گره‌گشایی دل تاخت تا ختنآن باد مشک‌بوی که در دست شانه داشت
ما را به روز وصل چرا آشنا نکردتأثیر در دلت اگر آه شبانه داشت
چون نی نوا شد از دل هر بی‌نوا بلندساز تو بس که شور و نوا در ترانه داشت
دیشب به جرم آنکه ز هجران نمرده‌ایمامروز بهر کشتن ما صد بهانه داشت
چون نافه خون به دل ز غزالان مشک‌موستهر کس چو فرخی غزل عاشقانه داشت