شمارهٔ ۱۴۴
تا که در ساغر شراب صاف بیغش کردهایمبر سر غم خاک از آن آب چو آتش کردهایم
قدر ما در میکشی میْخوارگان دانند و بسچون به عمری خدمت رندان میْکش کردهایم
سعی و کوشش چون اثر در سرنوشت ما نداشتبیجهت ما خاطر خود را مشوش کردهایم
نقشهای پرده دل تا که گردد آشکارچهره را با خامه مژگان منقش کردهایم
چشم ما چون آسمان پروینفشان دانی چراستبس که دیشب یاد آن بیمهر مهوش کردهایم
دست ما و شانه هرگز عقده از دل وا نکردگرچه با زلف تو یک عمری کشاکش کردهایم
فرخی چون زندگانی نیست غیر از درد و غمما دل خود را به مرگ ناگهان خوش کردهایم