گنج

شمارهٔ ۱۷۲

بستهٔ زنجیر بودن هست کارِ شیر و منخونِ دل خوردن بُوَد از جوهرِ شمشیر و من
راستی گر نیستم با شیر از یک سلسلهپس چرا در بند زنجیریم دائم شیر و من
با دلِ سوراخ شب تا صبح گرمِ ناله‌ایممانده‌ایم از بس به زندانِ جفا زنجیر و من
بر درِ دیرِ مغان و خاک ما چون بگذریبا ادب همّت طلب کن ای جوان از پیر و من
یک سرِ مو وا نشد هرگز گره از کارِ دلبا هزاران جِدّ و جَهد ناخنِ تدبیر و من
مشکلِ دل فرخی آسان نشد چون قاصِریمدر بیانِ این حقیقت قوهٔ تقریر و من