گنج

شمارهٔ ۱۷۱

بس به نام عمر مرگ هولناکی دیده‌امهر نفس این زندگانی را هلاکی دیده‌ام
زندگی خواب است و در آن خواب عمری از خیالمردم از بس خواب‌های هولناکی دیده‌ام
بود آن هم دامن پرخون صحرای جنوندر تمام عمر اگر دامان پاکی دیده‌ام
دوست دارم لاله را مانند دل کز سوز و داغدر میان این دو، وجه اشتراکی دیده‌ام
پیش تیر دلنوازت جان به شادی می‌بردهرکجا چون خود شهید سینه چاکی دیده‌ام
در حقیقت جز برای جلب سیم و زر نبودگر میان اهل عالم اصطکاکی دیده‌ام
خضر هم با چشم دل از چشمه حیوان ندیدتردماغی‌ها که من از آب تاکی دیده‌ام
نیست خاکی تا کنم بر سر ز بس از آب چشمکرده‌ام گل در غمت هرجا که خاکی دیده‌ام