گنج

شمارهٔ ۱۷۳

گر خدا خواهد بجوشد بحر بی‌پایان خونمی‌شوند این ناخدایان غرق در طوفان خون
با سرافرازی نهم پا در طریق انقلابانقلابی چون شوم، دست من و دامان خون
خیل دیوان را به دیوانخانه دعوت می‌کنممی‌گذارم نام دیوانخانه را دیوان خون
کارگر را بهر دفع کارفرمایان چو تیپبا سر شمشیر خونین می‌دهم فرمان خون
کلبهٔ بی‌سقف دهقان را چو آرم در نظرکاخ‌های سر به کیوان را کنم ایوان خون
ای خوش آن روزی که در خون غوطه‌ور گردم چو صیدهمچو قربانی به قربانگه شوم قربان خون
فرخی را شیرگیر انقلابی خوانده‌اندزآن که خورد از شیر خواری شیر از پستان خون