گنج

شمارهٔ ۱۷۴

از جور چرخ کج‌روش، وز دست بخت واژگوندارم دل و چشمی عجب، این جای غم آن جوی خون
دوش از تصادف، شیخ و من، بودیم در یک انجمنکردیم از هر در سخن، او از جنان، من از جنون
از اشک خونین دلخوشم، وز آه دل منت کشمدایم در آب و آتشم، هم از برون، هم از درون
می‌دید اگر خسرو چو من، رخسار آن شیرین‌دهنمی‌کَند همچون کوهکن، با نوک مژگان بیستون
در این طریق پرخطر، گم گشته خضر راهبرای دل تو چون سازی دگر، بی‌رهنمای رهنمون