شمارهٔ ۱۰۳
آن دسته که سرگشته سودای جنونندپا تا به سر از دایره عقل برونند
دانی که بود رهرو آزادی گیتیآنانکه در این بادیه آغشته بخونند
در محفل ما صحبتی از شاه و گدا نیستدانی همگی عالی و عالی همه دونند
با پنجه برآرند زبان از دهن شیرآنانکه ز سر پنجه تو زبونند
جویای وکالت ز موکل نبود کماین دوره جگر سوختگان بس که فزونند
از جلوه طاوسی این خلق بترسیدکز راه دورنگی همه چون بوقلمونند
چون زاغ کشاندند سوی خانهخرابیاین خانهخرابان که به ما راهنمونند