گنج

شمارهٔ ۱۰۲

چنان کز تاب آتش آب از گرمابه می‌ریزدز سوز دل مدام از دیده‌ام خونابه می‌ریزد
به مرگ تهمتن از جور زال چرخ در زابلچو رود هیرمند اشک از رخ رودابه می‌ریزد
به جان پروانه شمعم که گاه سوختن از غمسرشک خویش را با حال عجز و لابه می‌ریزد
گزیدم بس ز ناکامی بس انگشت تحیر رااز این رو تا قیامت خونم از سبّابه می‌ریزد
گواه دامن پاک سیاوش گشت چون آتشفلک خاکستر غم بر سر سودابه می‌ریزد
من و دل از غم ماهی ز اشک و آه چون ماهیگهی در دجله می‌خواهد، گهی در تابه می‌ریزد