شمارهٔ ۱۰۱
گر پریشان خم گیسوی تو از شانه نبودهر خمی منزل جمعی دل دیوانه نبود
تیشه بر سر زد فرهاد و چو شیرین جان داددیگران را مگر این همت مردانه نبود
گر به کنج دل من غیر غمت راه نیافتجای آن گنج جز این خانه ویرانه نبود
جذبه عشق مرا برد به جایی که ز وصلفرق بین فرق و محرم و بیگانه نبود
خرم آن شب که ز پیمانه چو پیمان بستیشاهد ما و تو جز شاهد پیمانه نبود