گنج

شمارهٔ ۱۰۴

باز دلبر به دلم عزم شبیخون داردکه به رخ دیده شبی اشک و شبی خون دارد
می‌رود غافل و خلقش ز پی و من به شگفتکاین چه لیلی است که صد سلسله مجنون دارد
پای خم دست پی گردش ساغر بگشایتا بدانی چه به سر گردش گردون دارد
شور شیرین نه همین تارک فرهاد شکافتبلکه خسرو هم از آن پهلوی گلگون دارد
سرو خاک ره آن رند که با دست تهیسطوت قارنی و ثروت قارون دارد
چشم فتان تو نازم که به هر گوشه هزارچون منِ گوشه‌نشین واله و مفتون دارد
خواری و زاری و آوارگی و دربه‌دریاین همه فرخی از اختر وارون دارد