شمارهٔ ۱۸۰ - در زندان قصر
ریز بر خاک فنا ای خضر آب زندگیمن ندارم چون تو این اندازه تاب زندگی
دفتر عمر مرا ای مرگ سرتاپا بشویپاک کن با دست خود ما را حساب زندگی
خواب من خواب پریشان خورد من خون جگرخسته گشتم ای خدا از خورد و خواب زندگی
بهر من این زندگانی غیر جان کندن نبودمرگ را هر روز دیدم در نقاب زندگی
مرگ را بر زندگی رجحان دهم زآنرو که نیستغیر چندین قطره خون مالک رقاب زندگی
دفتر ایام را یک عمر خواندم فصل فصلحرف بیعلت ندیدم در کتاب زندگی
لاله میروید ز خاک فرخی با داغ سرخخورده از بس خون دل در انقلاب زندگی