شمارهٔ ۱۳۴
تا حیات من به دست نان دهقان است و بسجان من سر تا به پا قربان دهقان است و بس
رازق روزی ده شاه و گدا بعد از خدایدست خونآلود بذرافشان دهقان است و بس
در اسد چون حوت سوزد ز آفتاب و عاقبتبینصیب از سنبله میزان دهقان است و بس
آنکه لرزد همچو مرغ نیم بسمل صبح و شامدر زمستان پیکر عریان دهقان است و بس
دست هرکس در توسل از ازل با دامنی استتا ابد دست من و دامان دهقان است و بس
دور دوران هر دو روزی بر مراد دوره ایستآنکه ناید دور آن دوران دهقان است و بس
بر سر خوان، خواجه پندارد که باشد میزبانغافل است از اینکه خود مهمان دهقان است و بس
منهدم گردد قصور مالک سرمایهدارکاخ محکم کلبه ویران دهقان است و بس
نامه طوفان که با خون مینگارد فرخیدر حقیقت نامه طوفان دهقان است و بس