شمارهٔ ۸۶
خرم آن روزی که ما را جای در میخانه بودتا دل شب بوسه گاه ما لب پیمانه بود
عقده های اهل دل را مو به مو می کرد بازدر کف مشاطه باد صبا گر شانه بود
با من و مرغ بهشتی کی شود هم آشیانآن نظر تنگی که چشمش سوی آب و دانه بود
سوخت از یک شعله آخر شمع را پا تا به سربرق آن آتش که در بال و پر پروانه بود
فرق شهر و دشت از نقص جنون کی می گذاشتراستی مجنون اگر مانند من دیوانه بود
خانه آباد ما را کرد در یک دم خرابجور و بیدادی که در این کشور ویرانه بود
هر کرا از جنس این مردم گرفتم یار خویشدیدم از ناآشنایی محرم بیگانه بود
روزگار او را نسازد پست همچون فرخیهر که با طبع بلند و همت مردانه بود