شمارهٔ ۸۵
چون ز شهر آن شاهد شیرینشمایل میروددر قفایش، کاروان در کاروان، دل میرود
همچو کز دنبال او وادی به وادی چشم رفتپیشپیشش اشک هم منزل به منزل میرود
دل اگر دیوانه نبود الفتش با زلف چیستکی به پای خویش عاقل در سلاسل میرود
چون به باطن در جهان نبود وجودی غیر حقحق بود آن هم که در ظاهر به باطل میرود
یارب این مقتول عشق از چیست کز راه وفاسر به کف بگرفته استقبال قاتل میرود
کوی لیلی بس خطرناک است ز آنجا تا به حشرهمچو مجنون بازگردد هرچه عاقل میرود