شمارهٔ ۲۱
زاهدا چند کنی منع قدحنوشی راکه به عالم ندهم عالمِ مدهوشی را
بایدش سوخت به هر جمع سراپا چون شمعهر که از دست دهد شیوهٔ خاموشی را
زندگی بیتو مرا ساخت چنان از جان سیرکه طلب میکنم از مرگ همآغوشی را
آنکه تا دوش جگرگوشهٔ ناپاکی بوددارد امروز به پاکان سر همدوشی را
وای بر حافظهٔ ما که ز طفلی همگیکرده از حفظ الفبای فراموشی را
فرخی گرچه گنهکار و خطاپیشه بُوَددارد از لطفِ تو امّید خطاپوشی را