گنج

شمارهٔ ۷۰ - در زندان قصر

به زندان قفس مرغ دلم چون شاد می‌گرددمگر روزی که از این بند غم آزاد می‌گردد
ز آزادی جهان آباد و چرخ کشور داراپس‌از مشروطه با افزار استبداد می‌گردد
تپیدن‌های دل‌ها ناله شد آهسته‌آهستهرساتر گر شود این ناله‌ها فریاد می‌گردد
شدم چون چرخ سرگردان که چرخ کج‌روش تا کیبه کام این جفاجو با همه بی‌داد می‌گردد
ز اشک و آه مردم بوی خون آید که آهن رادهی گر آب و آتش دشنهٔ فولاد می‌گردد
دلم از این خرابی‌ها بود خوش زان‌که می‌دانمخرابی چون‌که از حد بگذرد آباد می‌گردد
ز بی‌داد فزون آهن‌گری گم‌نام و زحمت‌کشعلم‌دار و علم چون کاوهٔ حداد می‌گردد
علم شد در جهان فرهاد در جان‌بازی شیریننه هرکس کوه‌کن شد در جهان فرهاد می‌گردد
دلم از این عروسی سخت می‌لرزد که قاسم همچو جنگ نینوا نزدیک شد داماد می‌گردد
به ویرانی این اوضاع هستم مطمئن ز‌آن‌روکه بنیان جفا و جور بی‌بنیاد می‌گردد
ز شاگردی نمودن فرخی استاد ماهر شدبلی هر کس که شاگردی نمود استاد می‌گردد