شمارهٔ ۱۵۰
زان طره به پای دل، تا سلسلهها دارماز دست سر زلفت، هرشب گلهها دارم
کار تو دلآزاری، شغل من و دل زاریتو غلغلهها داری، من مشغلهها دارم
در این ره بیپایان، وامانده و سرگرداناز بس که به پای جان، من آبلهها دارم
تا در ره آزادی، شد عشق مرا هادیگمگشته در آن وادی بس قافلهها دارم
با آنکه ترا در دل، پیوسته بود منزلبا وصل تو الحاصل من فاصلهها دارم
آسوده نشد لختی، دل از غم جان سختیبا این همه بدبختی، من حوصلهها دارم