گنج

شمارهٔ ۱۲۶

در جهان کهنه از نو شور و شر باید نمودفکر بکری بهر ابنای بشر باید نمود
سیم و زر تا هست در عالم بشر آسوده نیستتا شویم آسوده محو سیم و زر باید نمود
خاک عالم گل شد از اشکم چه خاکی سر کنمزین سپس فکری برای چشم تر باید نمود
در قدمگاه محبت پا منه بردار دستیا اگر پا می گذاری ترک سر باید نمود
گر شب غم بهر ما آه سحر کاری نکردروز شادی شکوه از آه سحر باید نمود
تا شوند آشفته‌تر جمعی پریشان روزگارزلف مشکین ترا آشفته‌تر باید نمود
در بیابان جنون، مجنون مرا تنها گذاشتاندرین ره باز فکر همسفر باید نمود