شمارهٔ ۱۸۲
دست اجنبی افراشت، تا لوای ناامنیفتنه سربهسر بگذاشت، سر به پای ناامنی
شد به پا در این کشور، شور و شورش محشرگوش آسمان شد کر، از صدای ناامنی
دستهای به غم پابست، شستهاند از جان دستهر که را بینی هست، مبتلای ناامنی
مست خودسری ظالم، گشته دربهدر عالمفتنه میدود دائم، در قفای ناامنی
عقل گشته دیوانه، کز چه رو در این خانههست خویش و بیگانه، آشنای ناامنی