گنج

شمارهٔ ۱۸۳

به جز این مرا نماند، پس مرگ سرگذشتیکه منت ز سر گذشتم، چو توام به سر گذشتی
ز غم جدایی تو، چو ز عمر سیر گشتمبه مزار من گذر کن، به هوای سیر و گشتی
اگرش جنون ناقص، نگرفته بود دامنز چه فرق داد مجنون، به میان شهر و دشتی
دل خوش به وجد آید، ز هوای گلشن اماپر مرغ بسته باشد، گل و سبزه تیغ و طشتی
ز تو چشم مهر ای مه، دل من نداشت هرگزدگر از چه کینه ورزی، تو که مهربان نگشتی