شمارهٔ ۱۶۹
سر خط عاشقی را روز الست دادمننهاده پا در این راه سر را ز دست دادم
تو با کمان ابرو دل را نشانه کردیمن هم به دست و تیرت، جان ناز شست دادم
عیبم مکن بسستی کز حربه درستیاین نادرستها را آخر شکست دادم
تا چشم و ابرویت را پیوسته دادم الفتتیغ هزار دم را در دست مست دادم
در بند طره دوست دادم بسادگی دلغافل که جان خود را زین بند و بست دادم
ای لعبت سپاهی از جان من چه خواهیتو آنچه بود بردی من آنچه هست دادم