شمارهٔ ۷۵
دل در کف بیداد تو جز داد نداردای داد که کس همچو تو بیداد ندارد
فریادرسی نیست در این ملک وگرنهکس نیست که از دست تو فریاد ندارد
این کشور ویرانه که ایران بودش ناماز ظلم یکی خانه آباد ندارد
دلها همه گردیده خراب از غم و اندوهجز بوم در این بوم دل شاد ندارد
هر جا گذری صحبت جمعیت و حزب استحزبی که در این مملکت افراد ندارد
دل در قفس سینه تن مرغ اسیریستکز بند غمت خاطر آزاد ندارد
عشق است که صدپاره نماید جگر کوهاینگونه هنر تیشه فرهاد ندارد