شمارهٔ ۷۶
جز شور و شر از چشم سیاه تو نریزداِلّا خطر از تیر نگاه تو نریزد
آهسته بزن شانه بر آن زلف پریشانتا جمع دل از طرف کلاه تو نریزد
کانون شدی ای سینه مگر کز شرر دلجز اخگر غم ز آتش آه تو نریزد
تا در خم می از پی توبه نکنی غسلای شیخ گنهکار گناه تو نریزد
ای خاکِ مقدّس که بُوَد نام تو ایرانفاسد بُوَد آن خون که به راه تو نریزد