گنج

شمارهٔ ۱۷

از بس که غم به سینهٔ من بسته راه رادیگر مجال آمد و شد نیست آه را
دانم چو دیده دید، دل از کف رود ولینتوان نگاه داشت ز خوبان نگاه را
هر شب ز عشق روی تو ای آفتاب‌رویاز دود آه تیره کنم روی ماه را
ما را مخوان به کعبه که در کیشِ اهلِ دلمعنی یکی‌ست میکده و خانقاه را
بگشای گوش و هوش که در خلوت صبوحخوش لذتی است، زمزمهٔ صبحگاه را
زین بیشتر به ریختن خون مردمانفرصت مباد مردم چشم سیاه را
تو مست خواب غفلتی ای پادشاهِ حُسنمی‌نشنوی خروشِ دلِ دادخواه را