گنج

شمارهٔ ۱۶

همین بس است ز آزادگی نشانهٔ ماکه زیر بار فلک هم نرفته شانهٔ ما
ز دست حادثه پامال شد به صد خواریهر آن سری که نشد خاک آستانهٔ ما
میان این همه مرغان بسته‌پر ماییمکه داده جور تو بر باد آشیانهٔ ما
هزار عقدهٔ چین را یک انقلاب گشودولی به چین دو زلفت شکست شانهٔ ما
اگر میان دو همسایه کشمکش نشودرود به نام گرو، بی‌قباله خانهٔ ما
به کنج دل ز غم دوست گنج‌ها داریمتهی مباد از این گنج‌ها خزانهٔ ما
در این وکیل و وزیر ای خدا اثر نکندفغان صبحدم و ناله شبانهٔ ما
برای محو تو ای کشور خراب بس استهمین نفاق که افتاده در میانهٔ ما