شمارهٔ ۱۸
تا دیده دلم عارِضِ آن رَشکِ پری راپوشیده به تن جامهٔ دیوانهگری را
چون مردِ هنرپیشه به هر دوره ذلیل استخوش آنکه کند پیشهٔ خود بیهنری را
شب تا به سحر در طلبِ صبحِ وصالتبگرفته دلم دامنِ آهِ سحری را
در عصرِ تَمَدُّن چون تَوَحُّش شده افزونبر دیده کشم سرمهٔ عهدِ حجری را
یاقوت مگر پیشِ لبِ لعلِ تو دم زدکز رَشک چو من جلوه دهد خونجگری را
از روزِ ازل دستِ قضا قسمتِ ما کردرسوایی و آوارگی و دربهدری را
تا فرخی از سِرِّ غمِ عشق خبر شدرجحان دهد از هر خبری بیخبری را