شمارهٔ ۱۷۷
تا در خم آن گیسو چین و شکن افتادهبس بند و گره ز آن چین در کار من افتاده
در مسلک آزادی ما را نبود هادیجز آنکه در این وادی خونین کفن افتاده
شادم که در این عالم از حرص بنی آدممسکین و غنی با هم اندر محن افتاده
زین شعله که پیدا نیست آنکس که نسوزد کیستاین شور قیامت چیست در مرد و زن افتاده
در عالم مسکینی جان داده بشیرینیهر کشته که می بینی چون کوهکن افتاده
از وادی عشق ای دل جان برده کسی مشکل؟زیرا که به هر منزل سرها ز تن افتاده
با ذوق سخنرانی گر نامه ما خوانیدر جای سخن دانی در از دهن افتاده