گنج

شمارهٔ ۱۳۶

در چمن ای دل چو من غیر از گلِ یک‌رو مباشگر چو من یک‌رو شدی در بندِ رنگ و بو مباش
تا نخوانندت بخوان هرجا مشو بی‌وعده سبزتا نبینی رنگِ زردی چون گلِ خودرو مباش
گاهِ سرگردانی و هنگامِ سختی بهرِ فکرای سرِ شوریده غافل از سرِ زانو مباش
نان ز راهِ دست‌رنجِ خویشتن آور به دستگر کشی منّت به جز منّت‌کشِ بازو مباش
از مناعت زیرِ بارِ گنبدِ مینا مرووز قناعت ریزه‌خوارِ روضهٔ مینو مباش
چون تساوی در بشر اسبابِ خیرِ عالم استبی‌تفکر منکرِ این مَسلَکِ نیکو مباش
راست‌بینِ گوشه‌گیر از جفتِ خود شو همچو چشمکج‌روِ بالانشین پیوسته چون ابرو مباش
شیرِ غازی را در این شمشیربازی تاب نیستیا سپر افکن به میدان یا سلامت‌جو مباش
فرخی بهر دو نان در پیش دونان هیچوقتچاپلوس و آستان‌بوس و تَمَلُّق‌گو مباش